خودم نخواستم چراغ قديمي خاطره ها خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشك را فراموش نكردم!
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد،
بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه كسي باشند،
كه هرگز نديدمش!
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها زير لب بگويي :
«يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين شكفتن شعله است!
همين تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از ديدن تو
در پس پرده باران بي امان،
شاد مي شوم!
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم
خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....
یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش را می نوازند.
آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است.
من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند....
شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.
و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.
بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد
راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است
زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز....
تو نیستی که انگار هیچکس نیست تو نیستی که دیگر موسیقی شنیدنی نیست تو نیستی که دیگر ترانه جانانه نیست.
تو نیستی
و وقتی تو نیستی دیگر رفیق دلتنگی ها و همسفرهء گریه هایم نیست.
وقتی به تو فکر میکنم
زیباتر میشوم...عاشق تر میشوم... خوشرنگ تر میشوم...خوش صداتر میشوم...
یادواره های تو مرا به یک قدیس می رسانند.
هیچکس...مثل تو رفیق نبود آرامش تو مرهم زخم جان بود هیچکس مثل تو دست گرم رفاقت را نمی شناخت هیچکس مثل تو جای امن عشق را بلد نبود
ترانه های من غیبت تو را بغض کرده اند...
ترانه های من بی وقفه تو را به نام می خوانند...
ترانه های من تو را تا همیشهء صدا می گریند...
کسی نمی پرسد چرا ... اما من سخت آشفته ام ... و چقدر بی تاب ...
می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو ...
اما من عاشقی پیشه نکرده ام ... من پیشه ام عاشقی است ...
از آن روز که ابتدایی نداشت ... من سال هاست که عاشق تو هستم ...
یادت می آید آن روزهای سرشار از شادی را ...
آه که چقدر خسته ام ... و کسی نمی فهمد ... و نمی خواهد که بفهمد ...
مدتی است که می خواهم عاشقت نباشم ... مگر می گذارد دل ...
چقدر دلم برایت تنگ است ...
افسوس که چه زود دیر می شود
هر عاشقی به جوانی خویش پیر می شود
چه سر ایست اندر عشق و عاشقی
که هر عاشقی ز ازل دچار تقدیر می شود
هزار لیلی و مجنون بدیده ام به جهان
که هرکدام شبی دچار ناله ی شبگیر می شود
بریده ام ز تو او تمام هستی خویش
افسوس که عشق اینگونه تفسیر می شود
بمیرم و روم ز جمع عشاق جهان
این خسته دل عاقبت به خاک زنجیر می شود
بیا و به وقت بیکسی کنارم باش
انیس و مونس دل بی قرارم باش
حدیث و قصه ی دل بکرار گفته ام
برای یک نفس بیا و تک سوارم باش
مران ز خود مرا که بیمار گشته ام
به لحظه ی بیکسی بیا و دوایم باش
به خواب غفلت رفته ام اندر عشق
بمان و در این خواب هم نوایم باش
هزار فریاد کرده ام از برای بیکسی
بیا و در اخرین فریاد هم صدایم باش
به پایان رسد عمرم روم زخاطره تو
تو در خزان خاطره ها دمی بیادم باش
اینم یه رباعی دیگه:
درون سینه خویش دلی اسیر دارم به وقت دوری دوست غمی کثیر دارم
دل بسته ام و به شوق دیدن دلدار چه راهه مشکلی اندر این مسیر دارم
روید و مرا با غم خویش رها کنید
به جرم عاشقی سر از تنم جدا کنید
مرا به جرم ناکرده اسیر کرده اید
روید و ز این گناه توبه به نزد خدا کنید
چه کرده اید با من خسته دل
به پای چوبه ی دار یار مرا صدا کنید
من که می روم ز یاد و خاطره ها
تو را به بیکسی ام بخاطره ام وفا کنید
از کوچه ی عاشقی گذر می کردم بر عمر گذر کرده خویش نظر می کردم
دیرست در این کوچه گرفتاره تو ام ای کاش از این عشق حذر می کردم
در راه دوست سر دادم و سرم شكست افسوس كه دوست وفا نكرد و دلم شكست
در سينه ام غم است كه غوغا مي كند هان اين قصه شنو كه دل با تو نجوا مي كند
در عاشقي حاجت به استخاره نيست در شعر و وصف يار جايي به استعاره نيست
در قبلگاه عشق جاي صناي توست تا روز مرگ من رسد اين دل سراي توست
در عشق و شاعري مقصود من تويي تا وصل عشق و دوست معبود من تويي
در بازي و قمار عشق من مات گشته ام روزي رسي به من كه اسير خاك گشته ام
در هر نماز و طاعتي يك آرزو كنم
عاشق شوي تو دوست اين آرزو كنم

به جرم عاشقی زنجیر مکن مرا
در دام خویش اسیر مکن مرا
من به ناز چشمی دل باخته ام
در عشق خود دلگیر مکن مرا
دل را بگیر و صحبت جانانه ام بگو
در كلام خویش ویران مکن مرا
من از دل شیدای خویش دم زنم
در جمع عشاق گریان مکن مرا
در بازی عشق من مات گشته ام
در بازي عشق بیرون مکن مرا
من قصهء خسرو و فرهاد خوانده ام
در عشق خود مجنون مکن مرا
در نبودت قطعه شعری گفته ام از غم بسیار دل این گفته ام
گر شوی دور از من و اشعار من گشته ای پادشاه افکار من
دل اگر عاشق شده خارش مکن در پی عاشقی آزارش مکن
من دلم دیوانه شد از عشق تو تا ابد بنویسد از سر مشق تو
یک نصیحت می کنم ای دوستان
عاشق نشوید بر دوستان
.jpg)

.jpg)

