تبليغاتX
داستانی عاشقانه از دل من بشنو
داستانی عاشقانه از دل من بشنو
 
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:44 توسط پسرکه دیونه |
چهره ام...
دل من در پی تو خون شده است    
                                                  چهره ام  هم رخ  مجنون   شده است
سالهاست در غم تو سوخته ام       
                                                   سینه ام تشت پر از خون  شده است
من که هر لحظه به یادت بوده ام      
                                                   یاد من در دل  تو فراموش  شده  است
من که در دل  اتش   افروخته ام      
                                                    عشق هم در دل من چون  شده است
 
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:41 توسط پسرکه دیونه |
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:0 توسط پسرکه دیونه |
من که مشعور شدم در ره عشق...
دل تو از دل من راضی نیست          این همه  شعر مگر  کافی نیست
تو که اکنون زمن و دل بی خبری      این همه بی  خبری  کافی نیست
دل بشکستهء من خسته شده       این همه دل شکنی کافی نیست
تو که معشوق شدی در بر من        این همه عاشقیم    کافی نیست
من که مشعور شدم در ره عشق    این همه  شاعریم    کافی نیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 18:15 توسط پسرکه دیونه |
شب زدهء دشت جنون
سلام اين دفعه شعر نو گفتم البته از شعر طوفان زده ي دشت جنون شاعر عالي قدر فريدون مشيري استفاده كردم(البته اين يكي ديگه افتضاح شده):
 
من شدم شب زدهء دشت جنون 
صید افتاده بخون...
تو گذشتی از من  شوق و سرورم...
بی تو من باز غریبانه سرودم...
در پی چشم تو ماندست نگاهم...
بی تو من باز  در اندوه بمانم...
بی تو من زنده نمانم...
تو نديدي نگاهت هيچ نيافتاد به قلبي كه شكستي...
بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي
برنخيزد دگر از عاشق دل خسته نوايي
تو همه بود و نبودي تو همه شعر و سرودي
چه گريزي زبر من؟ كه بميرم ز غم دل
بی تو من باز  در اندوه بمانم...
بی تو من زنده نمانم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:41 توسط پسرکه دیونه |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:18 توسط پسرکه دیونه |
که بدون تو دگر زنده نمانم...
تو  اگر  از  من  و   دل دور    شوی           بری و  قله ای مغرور شوی
من همان عاشق  دل خسته بمانم           که بدون تو  دگر زنده  نمانم
تو اگر  ماه شوی در پی ابری بروی            یا که ابری شوی و در پی باران بروی
من همان عاشق  دل خسته بمانم           که بدون تو  دگر زنده  نمانم
تو اگر سنگ شوی در دل کوهی بروی        یا که ماهی شوی و در پی دریا بروی
من همان عاشق  دل خسته بمانم           که بدون تو  دگر زنده  نمانم
تو اگر اشک شوی در پی چشمی بروی     یا که سوزی شوی و در پی آهی بروی
من همان عاشق  دل خسته بمانم           که بدون تو  دگر زنده  نمانم
تو اگر لیلی شوی در پی مجنون بروی        یا که شیرین شوی و در پی خسرو بروی
من همان عاشق  دل خسته بمانم           که بدون تو  دگر زنده  نمانم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:36 توسط پسرکه دیونه |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:51 توسط پسرکه دیونه |
من که گفتم از درونم...
من که گفتم از     درونم          که تویی   آروم   جونم
تو زدی  تیشه  به  جونم          که دیگه  زنده     نمونم
تو    چرا   کردی   جوابم          که دیگه شب ها نخوابم
تو بدون عاشقت  هستم           دل به چشمای تو بستم
من که مجنون تو  هستم           تو بشو  لیلی  که  مستم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:48 توسط پسرکه دیونه |
 
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:14 توسط پسرکه دیونه |
تو بیا که عاشق هستم...
روزی که دل به تو بستم             درو  روی همه بستم
عمریه  از  عشق مستم             اخ من دل به تو بستم
کشتی  به گل  نشستم             که  بدون  تو  شکستم  
بخدا  که  خیلی  خستم              تو بیا که عاشق هستم
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:43 توسط پسرکه دیونه |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:39 توسط پسرکه دیونه |
من به تو گفتم...
من به تو گفتم از احساس درونم       نشدی  محرم    اسرار  درونم
من به تو گفتم از  عشق  صبورم       نشدی هم دم این قلب صبورم
من به تو گفتم از  بغض   سکوتم       نشدی هم  دل   آوای سکوتم
من به تو گفتم از  آغاز  سقوطم        نشدی  همسفر  راه  سقوطم
من به تو گفتم  از    درد   درونم        نشدی مرحم این  زخم  درونم 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:15 توسط پسرکه دیونه |
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:2 توسط پسرکه دیونه |
من همون...
اين اولين شعرمه خودم مي دونم خيلي ضعيفه:
 
من همون درخت خستم             که يه عمره دل شکستم
من همون کوير تنهام                  که اسير دشت غم هام
من همون باد خزونم                   که هميشه پريشونم
من همون فصل بهارم                 که هنوز اميدوارم
من همون عاشقه خستم            که به کسي دل نبستم
من همون دل داده هستم           که به غم دل نبستم
من همون کوه غرورم                  که بدون تو ملولم
من همون دشت گل ياس            که پرام از عشق و احساس
من همون پرنده هستم                که بدون تو پر شکستم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:26 توسط پسرکه دیونه |
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:8 توسط پسرکه دیونه |
کویر تشنه...
کویر تشنهء دلم روزهاست در انتظار بارانی از محبت با لبانی سرشار از اتش حدیث دیوانگی را زمزمه می کند...
در این بیابان برهوت جز ذره ای محبت,بوته های احساس و گرمای عاطفه  چیزی پیدا نمی شود...
روهاست که این بیابان در آرزوی روییدن گل سرخیست که پیام آور عشق باشد...
تو ای باران رحمت,ای یگانه منجی قلب خسته ام بیش از این چشمان خسته بیایان را در انتظار مگذار...ببار...ببار...ببار...
این کویر تشنه روزهاست در انتظار باریدنت نشسته...
امضاء:یه کویر پر از دل تنگی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:1 توسط پسرکه دیونه |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:31 توسط پسرکه دیونه |
يه ديونهء رواني...
دفتري از جنس دل ساخته بودم و روي ان با قلمي از احساس مي نوشتم تا شايد براي يکبار هم شده تو هم دل به اين دفتر خسته و تنها بسپاري...
من هر روز نوشتم و تو خواندي...من از عشق گفتم از حديث بي قراري از دغدغه هاي اين دل کوچک...
هر روز تو را بيشتر احساس ميکردم تو با تمام نبودنت احساس بودن را در من زنده کردي...
من روزهاست که ديوانه ام...روزهاست که در حسرتم...دلم براي ذره اي محبت براي دستاني گرم و ... لک زده است...
براي من سخن گفتن از عشق با تو سخت است نازنين...
من حرف دلم را برايت نوشته ام...افسوس تو مي خواني ولي...
چه بگويم ...از شب نوشته هايم بگويم...از راز نوشته هايم بگويم...از احساس که در دل مانده...از چشمهايي که از دوريت باران به راه انداخته اند...
بدان اين دفتر به نام تو و براي تو باز شده و بدون تو بسته خواهد شد...
امضا:يه ديونهء رواني
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:5 توسط پسرکه دیونه |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:13 توسط پسرکه دیونه |
جز تو ...
قصه ی دل بستگی ام را برای همه گفته ام جز تو...
همه این تک ستاره کم نور شب های پرستاره را می شناسند جز تو...
مشق سکوتم و تنهایی ام را همه حس کرده اند جز تو...
اسیر بودنم در تنگ را همه می دانند جز تو...
حدیث دیوانگی ام را همه می دانند جز تو...
دربه دری در کوچه های دل تنگی را همه دیده اند جز تو....
راز چشمانم را همه فهمیده اند جز تو...
اما... من هیچکس را نمی خواهم جز تو...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:54 توسط پسرکه دیونه |
 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:51 توسط پسرکه دیونه |
قایق کاغذی
 روزهاست سوار بر قایق کاغذی ام قدم بر دریایی بیکران  گذارده ام شاید بیابم ساحل آرامش خویش را...
روزهاست حدیث دل تنگی و تنهایی ام را بر روی امواج دریا می نویسم  شاید تو بخوانی حرفی را که در دل دارم و بر زبان نمی آورم...!!!
هر روز سوار بر موجی کوچک به شهر چشمانت سفر می کنم...همان چشمانی که مرا دل داده ساخته...
ای فانوس دریایی زندگیم قایق کوچکم را به ساحل آرامش  رسان...
 که من بجز تو و چشمانت هیچ نمی خواهم...
 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:23 توسط پسرکه دیونه |
آه چقدر تنهایم, چقدر دل تنگم...
امشب بغض تنهایی ام دوباره شکست...
چشمانم دیگر تحمل باریدن را هم ندارند...
آه چقدر تنهایم, چقدر دل تنگم...
دل تنگ تر از زمستانی که بهار را به انتظار نشسته..
انگشتانم بس که برایت نوشته خسته گشته اند...
روبروی آینه نشسته ام آیا این منم...
شکسته...دلتنگ...تنها,نگاه تو با من چه کرده...
شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشد...
دیگر هیچ نخواهم گفت اما منتظرم...
انتظار دیدن چشمانت برای من اکسیریست برای زنده ماندن...
براستی اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبیست غمی نیست همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 23:49 توسط پسرکه دیونه |
قلبم!

نازنينم!
تو دستاني گرمتر از خورشيد,چشمانی پاکتر از آسمان,زندگی سبزتر از دشت و قلبی به وسعت دریا داری...
به فکر فرو میروم من در قبال گرمای دستانت ,پاکی چشمانت ,سبزی زندگیت و قلب وسیعت هیچ ندارم به تو هدیه کنم بجز ...
این...بگیر نترس، می تپید برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!
قلبم را  بگیر بلکه در دستان گرم تو آرام گیرد و لب بگشایدو بگوید سر درونش را که دیر زمانیست عاشق توست و تپش های مدامش  ذکر نام توست...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:15 توسط پسرکه دیونه |
من از همه سايه ها به تو نزديکترم.......
به ماهی های قرمزی که در غریب ترین تنگها زندگی می کنند و به آفتابگرادن هایی که همیشه دلتنگ نورند قسم...
دلم براي نگاهت تنگ شده ...
به پاکیه دل و خنده های معصومانه کودکان قسم...دلم کودکانه برایت پر می زند...
!نازنینم
چه شب هایی که در رویاهایم  با تو زير چتر سیاه آسمان قدم زده ام  و با غرور از عشق و آرزوهایم   سخن گفته ام...
چه روزهایی که به پروانه ها و قاصدک ها و ابرها التماس کرده ام که پیغام مرا به تو برسانند...
پس کي مي خواهي دستهاي تشنه ام را به برکه هاي مهرباني ببري؟من گرمتر از تابستان و پر شور تر از امواج دریا به انتظار نشسته ام....
من از همه سايه ها به تو نزديکترم.......
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:13 توسط پسرکه دیونه |
دل تنگ از دیروز آمده ام...
دوباره آمدم...
دل تنگ از دیروز آمده ام...
آمده ام تا بگویم حدیث شبگردی را که ماه و ستارگان هم رازش گشته اند در این شب های تنهایی...
شبگردی که در حسرت دیدار تنها آرزویش در این شب های تاریک ثانیه ها را به انتظار نشسته...
حدیث شبگردی برای من قصه ایست پر از تنهایی و بیتابی که بدون داشتن دستان گرمت و قلب مهربانت پایانی ندارد...
پس این شبگرده,شب زده را بیش از این منتظر مگذار...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:53 توسط پسرکه دیونه |
چقدر برایت دل تنگم
این روزها چقدر دلم برایت تنگ می شود ... کسی نمی داند چرا ...
کسی نمی پرسد چرا ... اما من سخت آشفته ام ... و چقدر بی تاب ...
می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو ...
اما من عاشقی پیشه نکرده ام ... من پیشه ام عاشقی است ...
از آن روز که ابتدایی نداشت ... من روز هاست که عاشق تو هستم ...
آه که چقدر خسته ام ... و کسی نمی فهمد ... و نمی خواهد که بفهمد ...
مدتی است که می خواهم عاشقت نباشم ... مگر می گذارد دل ...
چقدر دلم برایت تنگ است ... چقدر بی تابانه نگاهم نگاهت را می جوید ...
چقدر عاشقانه ...
می شود روزی بیاید که ... می آید ... می دانم ... اما کاش تو هم می دانستی ...
کاش ...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:19 توسط پسرکه دیونه |
قلب بیمار...
نوشتن از تو برای من همانند پلی است میان مرگ و زندگی ام ...
من کاغذ و قلم را شریک زمزمه های ناتمام قلبم ساختم بله ارام گیرد...
دیریست که من می نویسم و تو میخوانی...
من از ناگفته های قلبم با تو  سخن گفته ام همان قلبی که بیمار گشته...
نزد طبیبان ماهری بردمش بلکه درمانی بیابم برای این همه بی قراریش اما...
هر جا که رفتم گفتند که درد عشق درمانی ندارد بجزء وصل یار...
پس مرحمی باش برای قلب بیمارم که شاید اگر لحظه ای درنگ کنی دیگر اثری از من نیابی...
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:17 توسط پسرکه دیونه |
کاغذ سفید
باز هم آمدم یاد تو لحظه ای مرا رها نمی کند من بدون یاد تو لحظه ای زنده نخواهم ماند.
 آمده ام که بگویم و بنویسم از دل تنگی و خستگی ام...
بنویسم از لحظه های خوش با تو بودن و آرزوی خیره شدن در چشمانت و سخن گفتن با تو...
قلم را روی کاغذ میگذارم تا ناگفته های قلبم را روی کاغذ آورم...
به یاد می آورم که چندیست دفتر عشق خویش را بسته ام ورق را سفید می گذارم.
تو خود می دانی کاغذ سفید در دل خود یک دنیا حرف دارد...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:16 توسط پسرکه دیونه |
دفتر خاطراتم را خواهم بست!
نوشته هایم را بخاطر بسپار!
بخاطر بسپار,شاید روزگاری بیاد اوری روزی عاشق دیوانه ای داشتی که به یاد تو قلم در دست 
 می گرفت و می نوشت حدیث دل تنگی خویش را...
می نوشت شاید پر پروازش شوی و او را به اوج برسانی افسوس که تو نه مرحمی برای زخمهایش شدی نه بالی برای پروازش...
این پرنده شکسته بال تو را مقصد و مقصود می دانست ولی تو لحظه ای وجودش را احساس نکردی.
دفتر خاطراتم را خواهم بست, همان دفتری که با عشق تو گشوده شد و به عشق تو بسته می شود...
 
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 18:6 توسط پسرکه دیونه |
شوق دیدار دوباره
 چند صباح ایست که زبانم توان قلم فرسایی ندارد و من در گرداب تنهایی خویش اسیر گشته ام.
بارها چشمانم را بسته ام  شاید کلامی بیابم که درخور پاکی و بزرگی تو باشد افسوس که غم دوریت و شوق دیدار دوباره توان نوشتن را از من ربوده است.
روزها را به انتظار نشسته ام تا لحظه دیدار  فرا رسد می دانم  دیدار دوباره ی  تو مرحم ایست برای زخم های کهنه ام و طنین گرم صدایت آوایست مسیحایی که روحی دوباره به کالبد خاکیم می بخشد,می دانم گرمای نفسهایت نیرویست تازه برای نوشتن و اعماق چشمانت دریچه ایست برای دیدن فردایی روشن.
پس...
بیش از این چشمان شب زده ام را منتظر مگذار...
 
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:5 توسط پسرکه دیونه |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا