در راه دوست سر دادم و سرم شكست افسوس كه دوست وفا نكرد و دلم شكست
در سينه ام غم است كه غوغا مي كند هان اين قصه شنو كه دل با تو نجوا مي كند
در عاشقي حاجت به استخاره نيست در شعر و وصف يار جايي به استعاره نيست
در قبلگاه عشق جاي صناي توست تا روز مرگ من رسد اين دل سراي توست
در عشق و شاعري مقصود من تويي تا وصل عشق و دوست معبود من تويي
در بازي و قمار عشق من مات گشته ام روزي رسي به من كه اسير خاك گشته ام
در هر نماز و طاعتي يك آرزو كنم
عاشق شوي تو دوست اين آرزو كنم

به جرم عاشقی زنجیر مکن مرا
در دام خویش اسیر مکن مرا
من به ناز چشمی دل باخته ام
در عشق خود دلگیر مکن مرا
دل را بگیر و صحبت جانانه ام بگو
در كلام خویش ویران مکن مرا
من از دل شیدای خویش دم زنم
در جمع عشاق گریان مکن مرا
در بازی عشق من مات گشته ام
در بازي عشق بیرون مکن مرا
من قصهء خسرو و فرهاد خوانده ام
در عشق خود مجنون مکن مرا
در نبودت قطعه شعری گفته ام از غم بسیار دل این گفته ام
گر شوی دور از من و اشعار من گشته ای پادشاه افکار من
دل اگر عاشق شده خارش مکن در پی عاشقی آزارش مکن
من دلم دیوانه شد از عشق تو تا ابد بنویسد از سر مشق تو
یک نصیحت می کنم ای دوستان
عاشق نشوید بر دوستان
.jpg)

