افسوس که چه زود دیر می شود
هر عاشقی به جوانی خویش پیر می شود
چه سر ایست اندر عشق و عاشقی
که هر عاشقی ز ازل دچار تقدیر می شود
هزار لیلی و مجنون بدیده ام به جهان
که هرکدام شبی دچار ناله ی شبگیر می شود
بریده ام ز تو او تمام هستی خویش
افسوس که عشق اینگونه تفسیر می شود
بمیرم و روم ز جمع عشاق جهان
این خسته دل عاقبت به خاک زنجیر می شود
بیا و به وقت بیکسی کنارم باش
انیس و مونس دل بی قرارم باش
حدیث و قصه ی دل بکرار گفته ام
برای یک نفس بیا و تک سوارم باش
مران ز خود مرا که بیمار گشته ام
به لحظه ی بیکسی بیا و دوایم باش
به خواب غفلت رفته ام اندر عشق
بمان و در این خواب هم نوایم باش
هزار فریاد کرده ام از برای بیکسی
بیا و در اخرین فریاد هم صدایم باش
به پایان رسد عمرم روم زخاطره تو
تو در خزان خاطره ها دمی بیادم باش
اینم یه رباعی دیگه:
درون سینه خویش دلی اسیر دارم به وقت دوری دوست غمی کثیر دارم
دل بسته ام و به شوق دیدن دلدار چه راهه مشکلی اندر این مسیر دارم
روید و مرا با غم خویش رها کنید
به جرم عاشقی سر از تنم جدا کنید
مرا به جرم ناکرده اسیر کرده اید
روید و ز این گناه توبه به نزد خدا کنید
چه کرده اید با من خسته دل
به پای چوبه ی دار یار مرا صدا کنید
من که می روم ز یاد و خاطره ها
تو را به بیکسی ام بخاطره ام وفا کنید
از کوچه ی عاشقی گذر می کردم بر عمر گذر کرده خویش نظر می کردم
دیرست در این کوچه گرفتاره تو ام ای کاش از این عشق حذر می کردم
