شوق دیدار دوباره
چند صباح ایست که زبانم توان قلم فرسایی ندارد و من در گرداب تنهایی خویش اسیر گشته ام.
بارها چشمانم را بسته ام شاید کلامی بیابم که درخور پاکی و بزرگی تو باشد افسوس که غم دوریت و شوق دیدار دوباره توان نوشتن را از من ربوده است.
روزها را به انتظار نشسته ام تا لحظه دیدار فرا رسد می دانم دیدار دوباره ی تو مرحم ایست برای زخم های کهنه ام و طنین گرم صدایت آوایست مسیحایی که روحی دوباره به کالبد خاکیم می بخشد,می دانم گرمای نفسهایت نیرویست تازه برای نوشتن و اعماق چشمانت دریچه ایست برای دیدن فردایی روشن.
پس...
بیش از این چشمان شب زده ام را منتظر مگذار...
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:5 توسط پسرکه دیونه |

