به انتظار نشسته ام
همچون شاخه ی خشک درختی که در سرمای زمستان در انتظار بهار نشسته است و همچون ماهی قرمزی که در تنگی اسیر گشته و آزادی را به انتظار میکشد من هم به انتظار تو نشسته ام.
میدانم هر انتظاری روزی به پایان میرسد شاخه یخ زده با آمدن بهار سرود سرسبزی سر میدهد و ماهی اسیر در تنگ رودخانه را در آغوش میکشد ولی...
منتظر مانده ام که انتظارم بسر آیدو بیاییی تا مرحمی باشی برای زخم های کهنه ام, همچون بهار, که روح و جانی دوباره به شاخه ای خشک میبخشد تو نیز روح و جانی تازه در کالبدخسته و تنهایم بدمی و مرا چون ماهی قرمزی رها سازی از این تنگ درونم.
آری...در انتظار نشسته ام.
پس نگاهم را بیش از این منتظر مگذار...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:33 توسط پسرکه دیونه |

