سراب
زمان برایم ایستاده است و ثانیه ها برایم معنی و مفهومی ندارند.روزهایم شب گشته و شب هایم روز خسته گشته ام از این تنهایی و دربه دری.
شانه هایت را میخوام تا سر بر ان نهم تا همچون بارانی بهاری سیلی اشک از چشمانم روان سازم و با تو سخن بگویم بلکه ارام گیرد دل و رهایم سازد از این دیوانگی.
شانه هایت را میخوام تا سر بر ان نهم تا همچون بارانی بهاری سیلی اشک از چشمانم روان سازم و با تو سخن بگویم بلکه ارام گیرد دل و رهایم سازد از این دیوانگی.
دیوانه گشته ام اری...
دیوانهء قلبی مهربان و دستانی پر از محبت گشته ام که خواب را بر چشمانم حرام ساخته و درد تنهایی ام را صد چندان کرده و مرا در سرابی به نام عشق اسیر ساخته است.
میدانم این دیوانگی را سرابی سبب گشته است که با رسیدن به ان باید دل به کوچه های تنهایی بسپارم و حدیث بیکسی را از نو بخوانم.
اری خوب میدانم سرابی بیش نیست اما...
اگر داشتن تو همچون سرابی باشد برای تنهای تشنه ای همچون من,دل به خدای خود میسپارم و راهی میگردم سوی سراب شاید مرا همین ارزوی سراب بس باشد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:23 توسط پسرکه دیونه |

