کاش زمان برای لحظه ای می ایستاد
میدانم سرشتم را با تنهایی و غم سرشته اند و برایم جز تنهایی چاره ای نمانده .برای کسی که شهامت سخن گفتن از عشق و بیان احساسات را ندارد همان بهتر که تنها و عاشق بماند.
کاش زبانم قاصر نبود از بیان احساسات...افسوس
آرزویم این است که در چشمانت خیره شوم و سخن بگویم,بگویم از افسون چشمانت که چنان دیوانه ام ساخته که شب ها را با ستارگان میگذرانم و از زیبایی لبخندت که قلبم را به لرزه در آورده قلبی که دیگر برایش نه آرامی مانده و نه قراری.
نمیدانم لحظه ای با خود اندیشیده ای!!!
که با او چه کرده ام که چنین دیوانه و آشفته گشته,اندیشیده ای در عمق نگاهم,چهره ام و صدایم که با دیدنت اشفته می شود.
کاش زمان برای لحظه ای می ایستاد تا سخن بگویم...
کاش...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:18 توسط پسرکه دیونه |

