کاش میدانستم...
اندک زمانیست که در کالبد تنهایی خود فرو رفته ام و می اندیشم.
می اندیشم که تو مرا دیوانه و شیفته خود کرده ای یا من دیوانه یا شیفته تو شده ام؟
نمیدانم چه سریست؟
چگونه جادوی نگاهی و پژواک صدایی قلب هایی از جنس سنگ را به آتشفشانی بدل میسازد که سر منشع عشقی عظیم میشود؟
چگونه جادوی لبخندی و دستان گرمی طوفانی از احساسات به راه می اندازد که امواج ان قلبی ساکت و خاموش را به دریایی متلاطم بدل میسازد؟
نمیدانم چه سریست؟
چه رازیست در نگاه چشم ها و چه سریست در میان لبخنده لبها که قلب ها را به هم نزدیک میسازد و اهنگ و ترانه ای نو در میاندازد.
کاش میدانستم تا باتو بگویم راز این قلب کوچکم را قلبی که دیوانه ی نگاهت شده و شیفته ی خنده هایت.
کاش میدانستم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 2:46 توسط پسرکه دیونه |

