يه ديونهء رواني...
دفتري از جنس دل ساخته بودم و روي ان با قلمي از احساس مي نوشتم تا شايد براي يکبار هم شده تو هم دل به اين دفتر خسته و تنها بسپاري...
من هر روز نوشتم و تو خواندي...من از عشق گفتم از حديث بي قراري از دغدغه هاي اين دل کوچک...
هر روز تو را بيشتر احساس ميکردم تو با تمام نبودنت احساس بودن را در من زنده کردي...
من روزهاست که ديوانه ام...روزهاست که در حسرتم...دلم براي ذره اي محبت براي دستاني گرم و ... لک زده است...
براي من سخن گفتن از عشق با تو سخت است نازنين...
من حرف دلم را برايت نوشته ام...افسوس تو مي خواني ولي...
چه بگويم ...از شب نوشته هايم بگويم...از راز نوشته هايم بگويم...از احساس که در دل مانده...از چشمهايي که از دوريت باران به راه انداخته اند...
بدان اين دفتر به نام تو و براي تو باز شده و بدون تو بسته خواهد شد...
امضا:يه ديونهء رواني
من هر روز نوشتم و تو خواندي...من از عشق گفتم از حديث بي قراري از دغدغه هاي اين دل کوچک...
هر روز تو را بيشتر احساس ميکردم تو با تمام نبودنت احساس بودن را در من زنده کردي...
من روزهاست که ديوانه ام...روزهاست که در حسرتم...دلم براي ذره اي محبت براي دستاني گرم و ... لک زده است...
براي من سخن گفتن از عشق با تو سخت است نازنين...
من حرف دلم را برايت نوشته ام...افسوس تو مي خواني ولي...
چه بگويم ...از شب نوشته هايم بگويم...از راز نوشته هايم بگويم...از احساس که در دل مانده...از چشمهايي که از دوريت باران به راه انداخته اند...
بدان اين دفتر به نام تو و براي تو باز شده و بدون تو بسته خواهد شد...
امضا:يه ديونهء رواني
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:5 توسط پسرکه دیونه |

