غمگین و خسته ام
دلم گرفته و غمگينم,غمگين از اين همه بي اعتنايي و بي توجهي!
خسته ام,خسته از اينهمه سعي و تلاس براي هيچ!
تو نه غم درونم را ميبيني و نه خستگي چهره ام را,چهره اي كه در جواني پير گشته. اين تن خاكي بيش از اين تاب و توان ندارد كاش ميفهميدي!
ميفهميدي خسته و غمگين گشته ام!
من زندگيم را پاي آرزوهايم گذاشته ام ولي افسوس كه سرنوشت قصه ديگري را براي من قلم زده است,قصه اي تلخ و پر از تنهايي.
نميدانم تا كي بايد در آرزوي چشمان تو ستارهاي جاده را موا كنم و چه طولانيست اين شب هاي بي ستاره ي جاده زندگيم.
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 20:19 توسط پسرکه دیونه |

