تا کی؟؟؟
باز مثل همیشه از کنار اسمم رد میشودی بی آنکه لحظه ای بی اندیشی,باز مرا میبنی و سر به زیر می افکنی بی آنکه لحظه ای در چشمانم خیره شوی,باز صدایم را میشنوی بی آنکه غمش را احساس کنی.
تا کی؟؟؟
تا کی تاب و توان نادیده گرفتن این دل پاک و معصوم را داری!
تا کی میتوانی برق نگاهم و شوق صدایم را در لحظه دیدنت نینی و نشنوی!
میدانم دل بزرگی داردی ولی مرا در دل دریایی خویش غرق مگردان, دستان سردم را بگیر و در دستان گرم و با محبت خود قرار ده و مرا به ساحل آرامش برسان.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:0 توسط پسرکه دیونه |

